|
لبخند ماه | ||
|
گزارش صعود به قله نظرگاه ارتفاع از سطح دریا: 2870 متر شهرستان سبزوار منطقه عمومی شمق سرپرستان برنامه: سیدجواد رضوی - سیمین نوری تاریخ اجرای برنامه: 23 و 24 دی ماه 1390 روستای ساروق در 30 کیلومتری جاده سبزوار به شاهرود با 10 کیلومتر راه خاکی فرعی معمول ترین راه دسترسی به قله نظرگاه است و از سطح دریا 1530 متر ارتفاع دارد. مسیر رسیدن به قله نظرگاه از روستای ساروق به مسیر جنوبی معروف است و دو راه یال زمستانی و تابستانی کوهنوردان را به این قله می رساند. ساعت 6 و 10 دقیقه صبح روز جمعه 23 دی ماه به همراه 14 نفر از اعضای گروه با یک دستگاه مینی بوس از میدان آزادی مشهد به سمت شهرستان سبزوار به راه افتادیم و 9 و 45 دقیقه رسیدیم. از آنجایی که می بایست آقای مهدی ناصری راهنمای برنامه به ما ملحق می شد نیم ساعتی را منتظرشان ماندیم. دو نفر دیگر از کوهنوردان سبزواری نیز ایشان را همراهی می کردند. گروه 17 نفره ما ساعت 10 و 25 دقیقه از سبزوار به سمت روستای ساروق به راه افتاد و 11 و 10 دقیقه به این روستا رسیدیم. 20 دقیقه بعد بچه ها کوله به پشت آماده حرکت بودند. امیرحسین نجارنژاد سرقدم، حمید صفرپور عقبدار و محمدرضا وزیری امدادگر برنامه معرفی شدند و به راه افتادیم. هوا آفتابی و آرام و آسمان با پاره های پراکنده ابر زیباتر شده بود. کمی بعد از روستا انجام چند دقیقه نرمش و حرکات کششی بدن هایمان را برای دو روز کوهنوردی آماده تر کرد. ساعت 13 و 30 دقیقه و بعد از دو ساعت کوهپیمایی با شیب ملایم به مکان مناسبی برای صرف ناهار رسیدیم. چشمه سنگی با آبی گوارا در نزدیکی این محل قرار داشت.
از نکات جالب توجه در این مسیر خرابه های یک قلعه قدیمی بود که آقای ناصری آن را یکی از پناهگاه های گل محمد سردار شخصیت اصلی داستان واقعی کلیدر نوشته محمود دولت آبادی معرفی کرد. بعد از 50 دقیقه استراحت و صرف ناهار دوباره به راه افتادیم. هوا بسیار مطبوع و مناسب برای کوهنوردی بود و شیب در برخی قسمت ها تند می شد. به تشخیص راهنمای برنامه مسیر یال زمستانی که از نظر خطر ریزش بهمن امن تر است برای ادامه مسیر انتخاب شده بود. توضیحات آقای ناصری که مردی آرام، صبور و آشنا با اخلاق حرفه ای کوهنوردی بود، در مورد ارتفاعات اطراف و حتی اشکال خاص صخره های مسیر جالب توجه بود. کم کم برف اندکی که از روزهای قبل روی زمین مانده بود نمایان می شد. مسیر را تا ساعت 17 و 15 دقیقه ادامه دادیم تا اینکه راهنما پیشنهاد رفتن به قله را داد درحالیکه طبق برنامه ریزی قبلی باید شب را در امامزاده سید سلطان قریش که گفته می شود برادر امام رضا(ع) است و در این مکان به شهادت رسیده، می ماندیم. آقای رضوی سرپرست برنامه نظر کلی اعضای گروه را جویا شد و در نتیجه تصمیم به شب مانی در امامزاده و موکول کردن صعود به قله به صبح روز بعد گرفتیم. برای رسیدن به این مکان باید یک شیب تند را پایین می رفتیم که این کار با کمک راهنما و دوستان خوب سبزواری آقایان عباس روحانی و حسین درده میسر شد.
ساعت، 18 و 30 دقیقه عصر را نشان می داد که به امامزاده سیدسلطان قریش رسیدیم. هوا سرد و آسمان صاف و پر از ستاره بود و چشم ها را مسحور خود می کرد. بچه ها در ساختمان اصلی امامزاده مستقر و برای خوردن شام آماده می شدند. اطراف این محل نیز اتاق هایی وجود داشت که چهار کوهنورد سبزواری در یکی از این اتاق ها بودند و راهنمای گروه ما با همراهان خود نیز در این اتاق ساکن شدند. مساحت ساختمان اصلی امامزاده حدود 400 مترمربع است و با اتاق ها می تواند یک تیم 100 نفره را در خود جای دهد. سرپرست گروه ساعت 21 را ساعت خاموشی اعلام کرد. بچه ها چند نفری دور هم در تدارک شام بودند و سر و صدایشان بلند بود. هنوز به ساعت مقرر نرسیده بودیم که بچه ها یکی یکی به خواب رفتند تا خستگی یک روز خوب را از تن به در کنند و برای روز صعود آماده شوند. شبی سرد و آرام... ساعت حدود 5 صبح روز شنبه 24 دی ماه با خبر بارش برف زیاد از خواب بیدار شدیم. بچه ها بیرون سرک می کشیدند و از بارش برف زیاد با آسمان صاف غروب روز گذشته تعجب می کردند. رفتن به قله در ابهام قرار داشت و سرپرست هنوز برای بیدار کردن همه دست به کار نشده بود.
ساعت 6 صبح انتظار به پایان رسید و آقای رضوی اعلام کرد با روشن شدن هوا برای رفتن به سمت قله تصمیم گیری خواهد شد. نیم ساعت بعد بارش برف هنوز ادامه داشت اما شرایط برای صعود خوب به نظر می رسید. ساعت 7 با ده نفر از همنوردان به اتفاق همراهان خوب سبزواری به قصد صعود به قله نظرگاه به راه افتادیم. کوهنوردی در هوایی مطبوع، فرورفتن پاها تا زانو در برف و دیدن مناظر سپید و یکدست اطراف لذتی دوچندان داشت. در مسیر میزان برف حدود نیم متر بود و در قسمت هایی به 80 سانتی متر نیز می رسید که همین امر صعود را مشکل تر می کرد. شیب های ملایم و تند را زیر بارش زیبای برف یکی یکی پشت سر گذاشتیم و با حرکتی هماهنگ و آرام در ساعت 9 به قله رسیدیم.
عکس یادگاری و کمی استراحت... نیم ساعت به همین منوال گذشت و در ساعت 9 و 35 دقیقه به سمت امامزاده راه افتادیم. طبق اطلاعات دستگاه جی پی اس طول مسیر پیمایش شده تا قله حدود 9 کیلومتر بود و 1330 متر نیز ارتفاع گرفتیم. یک ساعت بعد به محل شب مانی مان رسیدیم و با استقبال خوب همنوردانی که منتظرمان بودند روبرو شدیم.
11 و 35 دقیقه برای بازگشت به روستا آماده بودیم. مسیر تابستانی را برای برگشت انتخاب کردیم که شیبی ملایم تر نسبت به یال زمستانی داشت. راهی طولانی و البته بسیار متفاوت از روز قبل انتظارمان را می کشید. تمام مسیر پوشیده از برف بود و مهی رقیق اعضای گروه را به هم نزدیک تر می کرد...
چشمه درخت سوخته، چشمه علی و چشمه سنگی از چشمه های مسیر برگشت است. 16 و 15 دقیقه عصر با طی حدود 10 کیلومتر پیمایش از قله و با یک ساعت و ربع تاخیر نسبت به برنامه ریزی قبلی که ناشی از سختی پیمایش در برف سنگین بود به مسجد روستا رسیدیم و ناهار خوردیم. دقیقا یک ساعت بعد همگی نشسته در مینی بوس به سمت مشهد به راه افتادیم. 22 و 35 دقیقه شب به مشهد رسیدیم و با خاطره ای سپید و زیبا از یک صعود به یاد ماندنی برنامه را به پایان رساندیم.
خداوند مهربان را سپاس برای بودن، رفتن و دیدن! [ سهشنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٢ ب.ظ ] [ سیمین نوری ]
برخورد ِ بی رحم روزهای سیاه با باورهای ساده روزهای بر دار روزهای در بند روزهای سقوط و سکوت... آنها بی خیال و شاد ستاره ها بر دوش سرها تا افلاک پیچیده در اوهامی کدر... می گویند: «دنیا به کام ماست!» «جهان غبطه خور ِ بی نیازی ماست!» دیدیم عبور ِ پرشتاب ِ همان اهالی دنیا را حس کردیم له شدن مان را در خود فرو رفتن مان را... پرسیدیم: «تا کجا فرار کنیم یادمان می رود روزهای سیاه وطن را...؟» گفتند: «نمی شود... نمی رود... یادت نمی رود!» ما ماندیم: با باورهای خون آلود شب های بی چراغ روزهای دود اندود یادمان ماند: «این روزها آزادی تکه آوازی ست محزون که آرزویش بر جان مان نیشتر می زند...!» [ پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳۸ ق.ظ ] [ سیمین نوری ]
کتاب های تازه ام را برمی دارم و کمی دورتر از گلدان سرشار از نسیم و خاطره ام می نشینم، عطر پونه های وحشی ِ حضور به مشامم می رسد، صدای بال بال ِ شوق در فضا می پیچد و باز قلبم از هیجان ِ «بودن» تکان می خورد! شبیه دلتنگی ِ سپید ِ بی حاشیه ام شده ام... من همانم که هر روز نزدیک ستاره های کم نور ِ غروب متولد می شوم، دستانم در مسیر علف های نم دار ِ شب رشد می کنند و نگاهم تا اوج ِ عرفانی ِ نیمه شب ها به بلوغ می رسد! هنوز عابر بی بازگشت ِ تاریک- روشن ِ صبحگاهان ام کودکان ِ آفتاب - با گونه های سرخ - برایم دست تکان می دهند و پرندگان نیم روز، اطراف انگشتان ام پرواز می کنند! ... چه شکوهی دارد کوه های خفته در زیر ِ آرامش ِ برف های دوردست! چه غروری دارد روزهای نارنجی ِ پرخواهش! چه اوجی دارد تمناهای ساده و بی آلایش ام! ... این شعر بدون حرفی از تو به پایان رسید اما «تو»، حوالی تمام واژه های بلند اش می جوشی! [ شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٤ ب.ظ ] [ سیمین نوری ]
بی خیالی یعنی از درد ِ نقطه ای از بدنت بی حال شده باشی و باز هم برای کار کردن اصرار کنی! بی خیالی یعنی رمقی در انگشتانت نداشته باشی و بنشینی و به ترانه های محسن نامجو گوش کنی و لبخند بزنی! بی خیالی یعنی بیرون از اتاق، سرما غوغا کند و تو از سوراخ تازه پیدا شده ی کفش هایت نترسی! بی خیالی یعنی بگذاری درد در وجودت زبانه بکشد و از سر کار رفتن توسط یک آدم از خود متشکر حرص نخوری! بی خیالی یعنی همین چشم ها که اشک دارند و بستری برای جاری شدن نه همین قلب که فریاد دارد و مکانی برای رها شدن نه همین زبان که حرف دارد و سپیدی ای برای گفتن نه همین نبودن هیچ چیز سر جای خود و ادامه دادن همین اعتماد بی ریشه به بودن ها، گفتن ها، سرودن ها همین سرسپردگی های بی انجام همین شانه های خسته همین صبوری ها و تناقضات یعنی همین بی ربطی جمله ها همین بی قیدی کلمات همین آشفتگی ِ پریشان حرف ها ... یعنی همین من، که نمی دانم چه می خواهم از این هجوم نخواستنی ها! [ شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۳:۱٦ ب.ظ ] [ سیمین نوری ]
پیچیده در لطافت باران و مه صبور و بی هیاهو عابر سر به زیر ِ کوچه های رو به نور سردی ِ شفاف ِ صبحگاهان تلاطم ِ گرم ِ شوری بزرگ در رگ های حضور سرسپرده و رام آمیخته با ابهام ِ ترس های شیرین گذر از روزهای پُر ابر ِ انتظار گره خورده با سبزی ِ صداقتی کودکانه گرمی ِ دست های خداوند بر شانه های پُر غرور پُر شور ِ پُر شور ... عابر سر به زیر کوچه های رو به نور... [ یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠٦ ب.ظ ] [ سیمین نوری ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||